على اكبر دهخدا
645
امثال و حكم ( فارسى )
چو دانش ندارى بكارى درون * نباشد ترا چاره از رهنمون ( پدر گفت كز بدگمان برگسل * بانديشه بيدار كن چشم و دل . . . ) اسدى . چو داننده مردم سخن آورند * گهر برفشانند و گل گسترند . حضرت اديب . رجوع به : سخن بهتر . . . ، شود . چو داننده مردم شود آزور * همى دانش او نيايد ببر . فردوسى . رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . چو دانى كه از مرگ خود چاره نيست * چه از پيش باشد چه پستر يكيست . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره . . . ، شود . چو دانى كه ايدر نمانى دراز * بتارك چرا برنهى تاج آز . فردوسى . رجوع به : طمع آرد . . . ، شود . چو دانى كه بر تو نماند جهان * چه رنجانى از آز جان و روان . فردوسى . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . چو دانى كه ناچار بايدت رفت * همين به كه كارى بسازى بتفت . فردوسى . رجوع به : ايكه دستت ميرسد . . . ، شود . چو دختر شود بد بيفتد ز راه * نداند ورا داشت مادر نگاه . اسدى . چو دخلت نيست خرج آهستهتر كن * ( . . . كه مىگويند ملاحان سرودى اگر باران بكوهستان نبارد * بسالى دجله گردد خشك رودى . ) سعدى . رجوع به : اسراف حرامست ، شود . چو در بسته باشد چه داند كسى * كه گوهرفروش است يا پيلهور . ( زبان در دهان اى خردمند چيست * كليد در گنج صاحب هنر . . . ) سعدى . نظير : فضل و هنر ضايعست تا ننمايند * عود بر آتش نهند و مشك بسايند . سعدى . چو در چيز كسان اميد دارى * ز نوميدى برو آيدت خارى . ويس و رامين . رجوع به : هركه باميد همسايه . . . ، شود . چو در خانه ترا دشمن بود يار * چنان باشد كه دارى باستين مار . ويس و رامين . چو در دادشاه آورد كاستى * بپيچد سر هركس از راستى . كنهكار چون بد نبيند ز شاه * دليرى كند بيشتر بر گناه . . . ) اسدى . رجوع به : اسكندر رومى . . . ، شود . چو در دست جدائى بيش مانى * ز وصلت بيشيابى شادمانى . ويس و رامين . نظير : تا نيست غيبتى ندهد لذتى حضور . حافظ . چو در دستم بود درياى سركش * چرا پرهيزم از سوزنده آتش . ويس و رامين . چو در دشمنى جائى افتدت راى * در آن دشمنى دوستى را بپاى چنان بر سوى دوستى نيز راه * كه مر دشمنى را بود جايگاه . اسدى .